
+خیلی دیر
خیلی دور
فهمیدم که انسانم
حالا من فقط انگشتانم را میگذارم بر پیشانیم و بوووووووف
*کاش تمام می شد.
* امشب بلاگ خرچسونه را بخوانید:
من مقدس نیستم
http://kharchosoone.blogfa.com/
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+آقا اگه پایه بودید این وبلاگ و بخونید یه چی تو مایه های"یار دبستانی من"
یاداشتهای یک بابا لنگ دراز پنج فوتی
"
دلم هوس دیدن "نفس عمیق" کرده
دلم لک زده واسه این دوستی ها
دلم.....لعنت لعنت به دلم
*و سال روز تولد شاعر همیشه ها بیژن جلالی سرشار از عطر اقاقیا باد
تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است
+پاییز که می یاد آگه تنها باشی
ابرها اون قد میان پایین تا زیرشون دفن می شی
حالا ازهمه دنیا تویی و فقط خودت
هنزفری تو گوشت مهم نیست که کی می خونهـ
فرو میری تو کاپشن آبی ت
توی دستکشات تو شال گردنت
اون قد سرت و می یاری پایین که دیگه کسی و نمی بینی
و دوست داری که نرسی که راه ادامه پیدا کنه
یخ میزنی از سوز دلت از سوز بیرون
حالا یکی بارون یکی اشک هی می باره ...هی می باره
+ حالم خوب نیست الان حس می کنم سنجاق شدم به دیوار اتاقم.پنجشنبه که می آد و اون فردای لعنت یش.....آدم اندازه همه عمرش احساس حقارت و درد می کنه چرا؟؟
+ حالا بشین حساب کن همه اون پنجشنبه ها و روز کوفت بدیش.من امشب از غصه می میرم.می خوام این روزای کوفتی و گریه کنم...
کوفت نوشت:اگه بارونم بیاد که دیگه بدتر![]()
+ سوگند جونم بنویس دیگه:((
+من سر هیچ ap گریه نکردم ولی حالا...
+احمد رضا احمدی شاعر اقاقی ها و باران در بستر بیماریست برایش دعا کنیم.
از انتهای خانهی من که با جهان یکسان نیست - زبان لکنت دارد و جاده انبوهاز قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهی روشن کردن چراغ ندارد - تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف میکردی - یادت نیست - من درباران کبریت را روشن میکردم و برای این روشنایی محدود میگریستم - در عرشهی این هفته آموختم که فقط در این روشناییهای محدود - عمر بیباک کبریتها میتوان دوست داشت شبها که پریشان است میتوان چشمان ترا اتلاف نکرد - همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند میتواند با کبریتی و چشمانی که هدیهی تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به هراس و سرفه را در ابر گم کند - میتوان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در کوچههای بنبست که سئوالی را جواب نمیدهند در عریانی پنهان گشت - پیرهن را در عرشهی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال - بیجواب به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.
از مجموعهی «هزار پله به دریا مانده است»
+ وقتی تنهایی می شه یه جزی از وجودت و مجبوری مث هوا نفسش بکشی.وقتی آدما از کنار تو عبور می کنن تو از کناره آدما.وقتی که بغض خفه ات می کنه و تو نمی دونی داره توت چه اتفاقی می افته بعد نگا می کنیدور و اطرافت شاید همون جا بتونی کمی آروم بشی با یه کتاب مث خودت."زندگی پیش رو" رومن گاری معجزست .جمع تناقض .اون تنهایی و بی پناهی محمد و رنگ و حس نارنجی کتاب تو رو پرو میکنه که زندگی کنی.که رازت و تو دلت نگه داری شاید برای فردایی که می یاد.شاید.بیا با هم بخونیم:
"در درونم چیزی اتفاق افتاده بودو بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد.اگر اتفاق در بیرون بیفتد مثل وقتی که اردنگی می خوریم می شود زد به چاک.اما از درون غیر ممکن است."